تبليغاتX
دستنوشته های دلتنگی
                                        

 

 

 

 

 

 

 

دستنوشته های دلتنگی              
دستنوشته های دلتنگی                                 
 
 

سلام

دلم خیلی برای وبلاگم تنگ شده بود .

دلم گرفته . حالم از هرچی آدمه به هم می خوره . از خودم بیشتر از همه .

از خودم که آدم نمی شم . از خودم که نشد یه دفعه یه کار درست انجام بدم. حالم بده دلم می خواد نباشم . دلم می خواد اینی که هستم نباشم . دلم می خواد این پوسته ظاهری رو در بیارم و رها شم . دلم می خواد آدما اونی نشون بدن که واقعا هستند. ولی می دونم اون موقع هیچ کس نمی تونه کسی رو تحمل کنه . همه از هم فرار می کنن. خدایا من احمقم . می دونم . شاید برا این حاجتم رو ندادی . شاید برا همین معطلم کردی . شاید می خواستی بهم بفهمونی تو وقتی آدم نشدی چه توقعی از من داری . آخه خدا جون تو که از دل من خبر داری . خودت بگو چی کار کنم . تو که همیشه یاورم بودی . تو که همیشه راه رو نشونم دادی بگو با این مشکل چی کار کنم . می دونم یه جوری می گی که بفهمم . می دونم مثل همیشه تنهام نمی ذاری . پس منتظر می مونم.

نمی دونم چرا اومدم اینجا ولی می دونم حالم از همه آدما به هم می خوره انسان های دو رو خدا من چرا نمی تونم دروغ بگم . خدا چرا نمی تونم مثل همه سنگدل باشم . خدا دارم دیوونه میشم خودت کمکم کن

 

 

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 19:51  توسط آتنا | 
 

دايي

دلم تنگه . خيلي گرفته . اصلا ياد وبلاگم نبودم ولي توي يه وبلاگ يه جور نوشته ديدم كه منو برد به گذشته ها به دوران كودكي شيريني كه داشتيم به نوجواني كه همش در كنار هم گذشت . خدايا دلم تنگه براي جمع شدن هاي دوباره . دلم تنگه براي خنده هاي دسته جمعي . دلم تنگه براي دايي . مي خوام نوه اش رو ببينم ولي مي ترسم . مي ترسم تا دوباره باعث يه كدورت جديد بشه . دلم مي خواد مثل قديما براي داداشيم درد دل كنم . هنوزم باورم نمي شه كه همه سالهاي گذشته به خاطر هيچ فراموش بشه هنوزم قبولش برام سخته كه دوساله خونه دايي نرفتم . خدايا خودت كه ديدي چقدر تلاش كردم ولي خودش نخواست . كاشكي ما آدما وقتي عصباني مي شيم بتونيم خودمون رو كنترل كنيم . كاشكي بتونيم كدورت ها رو دور بريزيم . خدا مي دونه كسي كه بيشترين توهين ها رو توي اين كدورت شنيد كسي بود كه همه بهش بيشترين علاقه رو داشتن . يعني من . كسي هم كه بيشترين تلاش رو براي آشتي دادن كرد بازم من بودم .خدايا دلم مي خواد يه اتفاقي بيفته تا دوباره همه باهم آشتي كنن. من مهم نيستم . مي دونم با اون حرف هايي كه سعيد زد ديگه جاي من اونجا نيست ولي بقيه چي ؟ خدايا دلم دايي ام رو مي خواد دلم سه تا داداش بزرگم رو همونجور مهربون مي خواد . خدايا خودت كمكمون كن . من دارم خفه مي شم دلم مي خواد داد برنم كه بيست و سه سال كنار هم بودن و باهم بزرگ شدن ارزش يه بخشش كوچيك رو نداره ؟ ارزش يه كوتاه اومدن ساده رو چطور؟كاشكي اين نوشته رو مي خونديد تا بدونيد با همه بدي هاتون بازم مثل قبل دوستتون دارم و دلم براتون تنگه.

 

 

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:40  توسط آتنا | 
 

اعصابم خورده دلم مي خواد سرم رو بكوبم به ديوار آخه خدايا من چرا اينجوري شدم نمي تونم فكرم رو متمركز كنم هرچي هم كه توي ورق با خودم مي نويسم بازم تخليه نمي شم دلم مي خواد فرياد بزنم دلم مي خواد بلند بلند حرف بزنم . دلم مي خواديه جوري به يه نتيجه درست برسم آخه تاكي بايد اين وضع ادامه پيدا كنه من كه ديگه طاقت ندارم . خدايا . خداي خوب و مهربونم اگه هنوز به من ، به اين بنده سراپا تقصيرت نگاه مي كني . اگه هنوز به من اميدواري كمكم كن كمك كن درست و غلط رو بتونم تشخيص بدم . كمك كن راه رو بشناسم تو كه هميشه ياورم بودي. و من نادون چه زود توي گناه غرق ميشم و قدرت رو نمي دونم . يادم ميره كه يه خدايي هم هست كه اون بالا داره نگام مي كنه . يه خدايي كه نگرانمه . ولي مي دونم اينقدر نا اميدت كردم كه ديگه روم نميشه بگم كمكم كن . خدايا خودت از همه چي خبر داري خودت تو دل همه بنده هات هستي . اين من و اينم زندگيم . اين من و همسرم دربست در اختيارتيم خودت هرجور صلاح مي دوني بگردونمون. خداي خوبم مغزم داره سوت مي كشه ذهنم آروم نمي گيره . كوشن اون راههايي كه هميشه تو اينجور موقعيت ها مي ذاشتي جلو پام . نكنه توام ازم دل بريدي . توام ديگه نگام نمي كني ؟ولي نه تو مهربون تر از اين حرفايي. اگه دوستم نداشتي الان برات اينجوري نمي نوشتم . خودت خوب مي دوني برا چي اومدم بنويسم ولي تو خودت كشونديش اين سمتي . من دوستت دارم . خدايا بهم فهموندي اين دل من هنوز زنگار نگرفته . هنوز يه كورسوي اميدي هست كه بتونه خودش رو نجات بده خودت به اين دل صاحاب مرده كمك كن . خدا جون مثل هميشه دوستت دارم . عاشقتم ولي نادونم و گاهي اوقات پام رو كج مي ذارم تو خودت نديده بگير و كمكم كن. 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:55  توسط آتنا | 
 

محرم

 سلام

نمي خواستم حالا حالا ها بيام ولي خيلي دلم گرفته دلم هواي كربلا كرده دلم برا گنبد قشنگه آقام تنگ شده ، آخه پارسال يه همچين موقع هايي بود كه رفتم كربلا . از اول محرم حال خودم رو نمي فهمم فكر مي كنم امسال برام يه چيزي متفاوته ولي چي نمي دونم .شايد آخرين سالي باشه كه محرم رو مي بينم شايدم قراره يه اتفاق مهمي توي وجودم بيفته نمي دونم دلم داغونه طاقت هيچي ندارم تحمل روضه ها رو ندارم وقتي مي خونن سردرد عجيبي مي گيرم حالم بدميشه چشمام سياهي ميره فكر مي كنم دارم كور ميشم خدايا داغونم دلم مي خواد دوباره برم كربلا مي دونم خدا خودت بهتر از من از ته دلم خبر داري مي دونم كه احتياج به گفتن نيست ولي مي گم برا دل خودم . آخه خدا جونم خودت كه ميبيني از اول اين ماه فقط جسمم اينجاست و روحم اونجا . خدا جون مهربونم تو كه اينقدر ماهي خودت مي دوني دارم پرپر مي زنم برا رفتن خدا چرا گذاشتي برم كه بفهمم چه جاييه و حالا برا رفتن خودم رو به در و ديوار بزنم خدا مگه ميشه محرم باشه و من اينجا باشم آخه اگه من حرم آقام رو نبينم مي ميرم آخه دلم برا آقام عباس تنگ شده دلم آقامو مي خواد خدا جون دارم ميميرم ديگه طاقت ندارم خودت كمكم كن  چشمام درد مي كنه هيچ جا رو نمي بينم اشك رهام نمي كنه  يعني ميشه من يه دفعه ديگه بتونم حرم  قشنگشو ببينم . امشب شب حضرت عباسه  شب قمر بني هاشمه  و من اينجام ،ايران ، تهران آخه چرا ؟ مگه خودش نمي دونه چقدر دوستش دارم ،مگه خودش نمي بينه چقدر بي قرارم پس چرا يه كاري برام نمي كنه ؟ آقا جونم دلم برا حرمت تنگه دلم داره توي اين شهر شلوغه پر از دروغ و سياست مي پوسه . شبا مي رم بيت آقا تا شايد با ديدن عزيزت آروم بشم ولي فايده نداره دلم فقط خودت رو مي خواد فقط خودت . آقا جون حسين جونم مي دونم شما آقام عباس رو خيلي دوست داشتي مي دونيد كه من عاشقتونم ولي خودم نمي دونم چرا حضرت ابوالفضل برام يه جور ديگه اي شده امام حسين خودت مي دوني كه اينجوري نبودم من چم شده چرا اينجوري شدم مي ترسم . مي ترسم ايمانم منحرف بشه بايد بتونم تعادلم رو حفظ كنم خدا جون كمكم كن . خدا جونم قسمتم كن دوباره بين الحرمين بشينم و برا غريبي حسينم گريه كنم خدايا قسمتم كن يه بار ديگه شش گوشه اش رو ببينم .

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:57  توسط آتنا | 
 

بدون نام

سلام
ديگه فكر مي كنم سالها از اون موقعي كه آخرين نوشته ام رو نوشتم ميگذره . نمي دونم خيلي حوصله نوشتن توي وبم رو ندارم حتي حوصله سرزدن به دوستان رو . مي دونيد آخه خيلي از دوستايي كه به خاطرشون مي نوشتم و از نظراتشون لذت مي بردم ديگه نمي نويسن . منم ديگه انگيزه اي براي نوشتن ندارم . مشغله كاري انقدر ذهنم رو مشغول كرده كه ديگه زماني براي بقيه كارا نمي ذاره . يادش به خير اون موقع ها هروقت نظرات وبم رو باز مي كردم مي ديدم دوستاي گلم بانظرات سراسر محبتشون اومدن سراغم و منو براي بهتر نوشتن تشويق مي كنن . منم از خوندن وبشون لذت مي بردم . ولي حالا شايد فقط يه نفرشون هنوز مي نويسه . همه منتظرند كه منم وبم رو تعطيل كنم ولي من اين كار رو نمي كنم يعني جسارتش رو ندارم هميشه به داشته هام به عنوان گنج نگاه مي كنم اينجا هم گنج منه . يه دوران از زندگيم . چرا بايد پاكش كنم . شايد ديگه دير به دير بيام ولي ميام . ميامو اينجارو نگه مي دارم .
جاتون خالي رفته بودم مشهد . خيلي شلوغ بود ولي از هميشه بهتر بود . هيچ وقت خودم رو به آقا امام رضا اينقدر نزديك نديده بودم . هيچ وقت زيارت اينقدر به من نچسبيده بود. جاي همه خالي دعاي كميل پنجشنبه توي حرم آقا. اينقدر خوب بود كه نفهميدم كي تموم شد . راستي تا حالا معني دعاي كميل رو خونديد ؟ فكر نمي كنم هيچ دعايي به قشنگي دعاي كميل پيدا بشه . البته دعاي مجير هم قشنگه ولي نه به قشنگيه كميل.
دقت كرديد چقدر روحيه ام تغيير كرده . ديگه مثل قديما قشنگ نمي نويسم . ديگه روحم لطيف نيست . مي نويسم كه نوشته باشم . اينقدر نامردي و بي احساسي توي محل كارم مي بينم كه ديگه داره روي منم تاثير مي ذاره.
مي رم داره كم كم حوصله ام از نوشتن سر ميره.
ياحق        

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:25  توسط آتنا | 
 

سلام
نمي دونم چند وقته نيومدم به اينجا سر بزنم راستش كارم تمام وقتم رو گرفته وقتي ميام خونه ديگه اينقدر اعصابم داغونه كه حوصله كامپيوتر و اينترنت و اين چيزا رو ندارم فقط مي تونم لباسام رو عوض كنم و بيفتم رو تخت و بخوابم مثلا مي خوام يه ذره خستگي در كنم و تمدد اعصاب ولي با صداي كليد توي قفل در از خواب بيدار ميشم و مي بينم كه اي واي همسرم اومده و من هنوز هيچ كاري نكردم  معلومه كه ديگه شرمندگي هم هيچ فايده اي نداره . هرروز به خودم ميگم فردا ديگه خستگي كار رو نميارم خونه اين بنده خدا چه گناهي كرده كه وقتي از در مياد تو با قيافه خواب آلوي من روبرو بشه ؟  قبلا كه توي شعبه بودم اعصابم راحت بود انگار زياد توي بطن كار نبودم ولي حالا كه محل كارم يه طبقه اومده بالاتر و سر از اجراي احكام در آوردم ديوونه ميشم . بهتون نگفته بودم كه كجا كار مي كنم محل كارم دادگاه خانواده ست و هر روز با زناي گريون و مرداي عصباني سر و كار داريم كه انگار حقشون رو به جاي همسراشون از ما مي خوان . سعي مي كنم باهاشون به بهترين نحو همدردي كنم . شايد براي همينه كه هر كدومشون كه يه دفعه گذرشون به اتاق من ميفته ديگه هر وقت كارشون گير مي كنه ميان سراغ من . نمي تونم بهشون توجه نكنم يا مثل همكارام از اتاق بيرونشون كنم . اونا به حد كافي ناراحتي دارن . دعا مي كنم گذر هيچ كدومتون به هيچ دادگاهي باز نشه .
دلم براي همتون تنگ شده بود . مي خوام يه توضيحي بدم چون خيلي ها اشتباه متوجه شدن : اوني كه توي خانواده ما مرده بابا جونم يعني بابا بزرگمه نه بابام  خدا رو شكر كه بابام زنده است و سايه اش بالاي سرمون . شايد اشتباه از منه كه همونجوري كه حرف مي زنم مي نويسم و شما رو دچار اشتباه كردم .

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:51  توسط آتنا | 
 

سلام

می دونم دیره ولی دلم نمیاد نگم که میلاد آقام ابوالفضل و امام حسین و امام سجاد مبارک

نمی دونم امسال چرا اینجوری بود انگار مثل سالهای قبل شور و حال نداشت تلویزیون که اصلا انگار نه انگار که عیده .

یک سال گذشت . به همین زودی یک سال گذشت انگار همین دیروز بود که برای جشن عروسی این همه جنب و جوش داشتیم . تولد حضرت عباس و آرزوی دوران دور که بر آورده شد.

از همون روز اول که جشن عروسیم توی یه چنین روز بزرگی برگزار شد به خودم قول دادم جبران کنم جای همتون خالی سالگرد ازدواجمو مولودی گرفتم یه مولودی برای آقام عباس . خیلی چسبید احساس می کردم دوباره دارم زندگی رو شروع می کنم . وقتی به این فکر می کنم که عروسیم به خاطر فوت بابا جون عقب افتاده بود و ما خیلی ناراحت بودیم خندم می گیره ما همیشه می گیم که خواست خدا بوده ولی به حکمت خدا اعتقاد نداریم . یادمه اولای نامزدیمون با همسرم بحث می کردیم که چه روزی عروسی بگیریم . اون می گفت تولد حضرت زهرا . چون خیلی دوستش داره و من می گفتم تولد حضرت عباس یادمه همسرم گفت خدا هر کدوممون رو که بیشتر دوست داشته باشه عروسیمون طبق خواسته اون برگزار میشه . جشن عروسیمون رو برای تولد حضرت زهرا گذاشتیم که اون اتفاق افتاد .

اون موقع ما اصلا به این چیزها فکر هم نمی کردیم ولی وقتی کارها یه جوری درست شد دیدیم که می تونیم زندگیمون رو با توسل به آقا ابوالفضل شروع کنیم . هنوزم باورم نمیشه که همونی شد که آرزوم بود دلم می خواد جبران کنم . حالا که خدا بهم نشون داد که هوام رو داره منم می خوام بهش ثابت کنم که قدرش رو می دونم . امسال که به خوبی گذشت می خوام قول بدم که : خدایا هیچ وقت لطفتو فراموش نمی کنم . خدایا  هیچ وقت یادم نمیره که چه جوری محبت رو در حقم تکمیل کردی .  خدایا قول می دم که هر سال از سال قبل بهتر باشم و هیچ وقت این روز بزرگ و این محبت بزرگ رو فراموش نکنم .

راستی نگفتم که خاله شدم یه خواهر زاده خوشگل که آدم دلش نمیاد ازش چشم برداره . دلتون بسوزه .

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 22:58  توسط آتنا | 
 

سلام
دیگه وقت نمی کنم بیام اینترنت چه برسه به این که به دوستام سر بزنم . بالاخره تموم شد بالاخره مشغول به کار شدم . نمی دونم چرا نمی خوام بگم که کجا کار می کنم نمی دونم شاید فکر می کنم با گفتنش برام مشکل درست بشه فقط می دونم آدم هایی که میان اداره ما برای کارهاشون همه با اعصاب داغون میان و همه یه جوری با خودشون و زندگیشون مشکل دارن .
یه هفته ای میشه که مشغول به کار شدم تا ساعت سه سر کارم و بعدش هم که میام خونه باید به کارهای خونه ام برسم دیگه پذیرایی از مهمونا هم که نور علی نور شده . دلم برای حسابداری تنگ شده وقتی اینجا کار می کنم می فهمم که چقدر شغلم رو دوست داشتم و با چه عشقی کار می کردم . الان هر دقیقه باید بایه مراجعه کننده سر و کله بزنم و تازه سعی کنم توی کارشون دخالت نکنم . کوش اون روزهایی که صبح می رفتم سر کارو با حساب هام سرگرم بودم وقتی که حساب روزم رو می بستم خستگی از تنم در می رفت . دلم برا تولیدی تنگ شده برای سرو کله زدن با آدم هایی که هیچ کدومشون مثل من نبودن . دلم برا کارگرامون تنگ شده که هر دقیقه یکیشون منو صدا می زد که بهم بگه که شاهرخ اذیتشون می کنه که بگه اون کارای ناجور میکنه . دلم برا اون روزها تنگ شده که حاجی می گفت معلوم نیست تو اینجا رئییسی یامن . دلم برا فاطمه ، خانم حسینی و همه بچه ها تنگ شده . دلم برا لجبازی با آقای موسوی و پنجعلی سر کارگر تنگ شده . درسته که هر یه دقیقه کار کردن توی اون محیط برام زجر آور بود ولی از اینکه تونسته بودم شرایط کارگرای اونجا رو عوض بکنم و اعتماد به نفس اونا رو بالا ببرم به خودم افتخار می کردم . وقتی میدیدم فاطمه ای که با یه حرف سر کارگر می زد زیر گریه و به من پناه می آورد حالا دیگه در برابر کثافت کاریهای اون که توقع داشت همه باهاش لاس بزنن ساکت نمی نشست و جلوش وای میستادبه کارم افتخار می کردم . هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که شاهرخ منو صدازد و بابغض بهم گفت تو چرا به من سلام نمی کنی و این سر آغاز این شد که بهش بگم چقدررفتارش زشت و زننده است . جالب بود که می گفت اونا خودشون دلشون می خواد من باهاشون اینجوری رفتار کنم . حرفهامون که حدود نیم ساعت طول کشید باعث شد که از فردای اون روز حداقل تا روزی که من اونجا بودم دیگه مراعات خیلی چیزها رو بکنه .
درسته که حقوقم دو برابر شده و ساعت کاریم هم کم و کارام هم سبک تر شده ولی اگه بخوام به دلم فکر کنم حسابداری رو ترجیح می دم . و کار کردن با دوستام رو به حقوق دو برابر ترجیح میدم . احساس می کنم اونجا مفیدتر بودم .
بگذریم امروز خیلی حرف زدم شاید دیر به دیر برگردم ولی بازم میام .

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:50  توسط آتنا | 
 

سالگرد بابا جون

به همین زودی یکسال گذشت یک سال از آخرین باری که باباجونم رو دیدم گذشت . فردا سالگرد در گذشتشه و چقدر براش دلتنگم . دلم برای چشای قشنگش برای صدای بانمکش و برای حرف های شیرینش تنگ شده . دلم برای عزیز هم تنگ شده که چه زود ترکمون کرد و چه زود همسرش رو هم با خودش برد . خدایا چرا نعمت های بزرگ خونه رو ازمون گرفتی ،نمی دونی روز مادر چقدر دل تنگ این بودم که برا عزیز یه کادو کوچولو بگیرم و برم دیدنش اونوقت اونم مثل هر سال اون کادو رو پسمون بده . خدایا خودت می دونی چقدر دلم برای بد خلقی هاش تنگ شده . نمی دونی که چقدر دلم می خواست شیرینی خامه ای رو که دوست داره براش ببرم چقدر دلم می خواست مثل آخرین دفعه که داشتم می رفتم مسافرت بیاد و بهم تو راهی بده اونقدر تعجب کنم و اونقدر از این کار غیر منتظره اش خوشحال بشم که این آخرین مهربونیش باعث بشه نتونم فراموشش کنم . خدایا خودت خوب می دونی که دوست داشتم بازم باشه حتی اگه به ما اهمیت نده ،حتی اگه فقط به بچه های عمه توجه کنه ، حتی اگه هی اونا رو بزنه تو سرمون .
روز مادر که رفتیم سر خاکش فرزانه گفت که نتونسته ببخشش ولی من هیچی از اذیتاش یادم نمیاد . اینقدر دلم براش تنگه که همه رو بخشیدم . خدایا حالا تو دنیا یه بابابزرگ دارم که اونم از قضا بد اخلاقه و اونم دقیقا آنچنان محبتی بهمون نکرده . ولی خدایا من به همینشم راضیم خدایا اونو برامون نگه دار حتی اگه برامون بزرگتری نکنه ، سایه اش رو رو سرمون نگه دار.
خداییش نمی دونم مامان و بابام به کی رفتن که اینقدر مهربونن . فکر کنم ژنشون بر عکس عمل کرده !

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:5  توسط آتنا | 
 

سلام
بازم یک ماهی طول کشید تا تونستم دوباره بیام بنویسم . می دونید دیگه حال وبلاگ نویسی رو ندارم . می دونم که نمی تونم ترکش کنم ولی ترجیح می دم دوباره دفترم رو بیارم و شروع به نوشتن کنم آخه می دونید دفتر یه چیز کاملا شخصیه که آدم با خودش رو راسته .
نمی دونم چرا اومدم دوباره بنویسم رفته بودم سفر . یه سفر چند روزه به شمال کشور دارم نفسای آخر بیکاری رو میکشم گفتم از فرصت مونده حداکثر استفاده رو بکنم . جاتون خیلی خالی بود . هوا واقعا عالی بود و همه چیز قشنگ و رویایی . دو روزه برگشتم و حالا دارم آماده میشم که یواش یواش برم سر کار . دوباره شد نه ماه یادم میاد هر وقت از کارم میومدم بیرون برای رفتن به سر کار دو دل بودم آخرین دفعه بعد از نه ماه رفتم سر کار با دو برابر حقوق قبلی . حالا هم هشت ماه گذشته و تا آخر این ماه تقریبا کارم درست میشه بازم با دو برابر حقوق قبلی . خدا جونم خیلی دوستم داره . هر بار به خاطر یه مسئله ای که صلاح خدا توی اون بود با مسئولین مشکل پیدا می کردم و میومدم بیرون . آخه من به عنوان یه حسابدار مسئول کارای خودم بودم و همه کارگرا چشم امیدشون به من بود منم مثل بچگیام همیشه هوای زیر دست هارو داشتم تا رییس ها . یادم میاد بچه هم که بودم همیشه با اونایی دوست می شدم که هیچ کس حاضر نبود باهاشون دوست بشه . حالا دارم میرم سر کار این یکی دیگه فرق می کنه این یه کار دولتیه که نمی تونم به این راحتی از دستش بدم همسرم میگه اینجا کار کردن خیلی سخت تر از شرکت خصوصیه و دو برابر مشکلی رو که اونجا داشتی اینجا هم داری . می دونم ولی باید تحمل کنم دیگه باید این رو نگهش دارم باید سعی کنم بی دردسر کار کنم .
این روزها همش توی آزمایشگاه ها سر گردانم .آزمایش چشم ،خون ،اعتیاد،گوش و هزار جور آزمایش دیگه .
امروز آخریشه فردا می رم جوابا رو تحویل میدم برام دعا کنید

 

 

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:29  توسط آتنا |