سالگرد بابا جون
به همین زودی یکسال گذشت یک سال از آخرین باری که باباجونم رو دیدم گذشت . فردا سالگرد در گذشتشه و چقدر براش دلتنگم . دلم برای چشای قشنگش برای صدای بانمکش و برای حرف های شیرینش تنگ شده . دلم برای عزیز هم تنگ شده که چه زود ترکمون کرد و چه زود همسرش رو هم با خودش برد . خدایا چرا نعمت های بزرگ خونه رو ازمون گرفتی ،نمی دونی روز مادر چقدر دل تنگ این بودم که برا عزیز یه کادو کوچولو بگیرم و برم دیدنش اونوقت اونم مثل هر سال اون کادو رو پسمون بده . خدایا خودت می دونی چقدر دلم برای بد خلقی هاش تنگ شده . نمی دونی که چقدر دلم می خواست شیرینی خامه ای رو که دوست داره براش ببرم چقدر دلم می خواست مثل آخرین دفعه که داشتم می رفتم مسافرت بیاد و بهم تو راهی بده اونقدر تعجب کنم و اونقدر از این کار غیر منتظره اش خوشحال بشم که این آخرین مهربونیش باعث بشه نتونم فراموشش کنم . خدایا خودت خوب می دونی که دوست داشتم بازم باشه حتی اگه به ما اهمیت نده ،حتی اگه فقط به بچه های عمه توجه کنه ، حتی اگه هی اونا رو بزنه تو سرمون .
روز مادر که رفتیم سر خاکش فرزانه گفت که نتونسته ببخشش ولی من هیچی از اذیتاش یادم نمیاد . اینقدر دلم براش تنگه که همه رو بخشیدم . خدایا حالا تو دنیا یه بابابزرگ دارم که اونم از قضا بد اخلاقه و اونم دقیقا آنچنان محبتی بهمون نکرده . ولی خدایا من به همینشم راضیم خدایا اونو برامون نگه دار حتی اگه برامون بزرگتری نکنه ، سایه اش رو رو سرمون نگه دار.
خداییش نمی دونم مامان و بابام به کی رفتن که اینقدر مهربونن . فکر کنم ژنشون بر عکس عمل کرده !
روز مادر که رفتیم سر خاکش فرزانه گفت که نتونسته ببخشش ولی من هیچی از اذیتاش یادم نمیاد . اینقدر دلم براش تنگه که همه رو بخشیدم . خدایا حالا تو دنیا یه بابابزرگ دارم که اونم از قضا بد اخلاقه و اونم دقیقا آنچنان محبتی بهمون نکرده . ولی خدایا من به همینشم راضیم خدایا اونو برامون نگه دار حتی اگه برامون بزرگتری نکنه ، سایه اش رو رو سرمون نگه دار.
خداییش نمی دونم مامان و بابام به کی رفتن که اینقدر مهربونن . فکر کنم ژنشون بر عکس عمل کرده !
2
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:5 توسط آتنا |







