سلام
دیگه وقت نمی کنم بیام اینترنت چه برسه به این که به دوستام سر بزنم . بالاخره تموم شد بالاخره مشغول به کار شدم . نمی دونم چرا نمی خوام بگم که کجا کار می کنم نمی دونم شاید فکر می کنم با گفتنش برام مشکل درست بشه فقط می دونم آدم هایی که میان اداره ما برای کارهاشون همه با اعصاب داغون میان و همه یه جوری با خودشون و زندگیشون مشکل دارن .
یه هفته ای میشه که مشغول به کار شدم تا ساعت سه سر کارم و بعدش هم که میام خونه باید به کارهای خونه ام برسم دیگه پذیرایی از مهمونا هم که نور علی نور شده . دلم برای حسابداری تنگ شده وقتی اینجا کار می کنم می فهمم که چقدر شغلم رو دوست داشتم و با چه عشقی کار می کردم . الان هر دقیقه باید بایه مراجعه کننده سر و کله بزنم و تازه سعی کنم توی کارشون دخالت نکنم . کوش اون روزهایی که صبح می رفتم سر کارو با حساب هام سرگرم بودم وقتی که حساب روزم رو می بستم خستگی از تنم در می رفت . دلم برا تولیدی تنگ شده برای سرو کله زدن با آدم هایی که هیچ کدومشون مثل من نبودن . دلم برا کارگرامون تنگ شده که هر دقیقه یکیشون منو صدا می زد که بهم بگه که شاهرخ اذیتشون می کنه که بگه اون کارای ناجور میکنه . دلم برا اون روزها تنگ شده که حاجی می گفت معلوم نیست تو اینجا رئییسی یامن . دلم برا فاطمه ، خانم حسینی و همه بچه ها تنگ شده . دلم برا لجبازی با آقای موسوی و پنجعلی سر کارگر تنگ شده . درسته که هر یه دقیقه کار کردن توی اون محیط برام زجر آور بود ولی از اینکه تونسته بودم شرایط کارگرای اونجا رو عوض بکنم و اعتماد به نفس اونا رو بالا ببرم به خودم افتخار می کردم . وقتی میدیدم فاطمه ای که با یه حرف سر کارگر می زد زیر گریه و به من پناه می آورد حالا دیگه در برابر کثافت کاریهای اون که توقع داشت همه باهاش لاس بزنن ساکت نمی نشست و جلوش وای میستادبه کارم افتخار می کردم . هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که شاهرخ منو صدازد و بابغض بهم گفت تو چرا به من سلام نمی کنی و این سر آغاز این شد که بهش بگم چقدررفتارش زشت و زننده است . جالب بود که می گفت اونا خودشون دلشون می خواد من باهاشون اینجوری رفتار کنم . حرفهامون که حدود نیم ساعت طول کشید باعث شد که از فردای اون روز حداقل تا روزی که من اونجا بودم دیگه مراعات خیلی چیزها رو بکنه .
درسته که حقوقم دو برابر شده و ساعت کاریم هم کم و کارام هم سبک تر شده ولی اگه بخوام به دلم فکر کنم حسابداری رو ترجیح می دم . و کار کردن با دوستام رو به حقوق دو برابر ترجیح میدم . احساس می کنم اونجا مفیدتر بودم .
بگذریم امروز خیلی حرف زدم شاید دیر به دیر برگردم ولی بازم میام .
دیگه وقت نمی کنم بیام اینترنت چه برسه به این که به دوستام سر بزنم . بالاخره تموم شد بالاخره مشغول به کار شدم . نمی دونم چرا نمی خوام بگم که کجا کار می کنم نمی دونم شاید فکر می کنم با گفتنش برام مشکل درست بشه فقط می دونم آدم هایی که میان اداره ما برای کارهاشون همه با اعصاب داغون میان و همه یه جوری با خودشون و زندگیشون مشکل دارن .
یه هفته ای میشه که مشغول به کار شدم تا ساعت سه سر کارم و بعدش هم که میام خونه باید به کارهای خونه ام برسم دیگه پذیرایی از مهمونا هم که نور علی نور شده . دلم برای حسابداری تنگ شده وقتی اینجا کار می کنم می فهمم که چقدر شغلم رو دوست داشتم و با چه عشقی کار می کردم . الان هر دقیقه باید بایه مراجعه کننده سر و کله بزنم و تازه سعی کنم توی کارشون دخالت نکنم . کوش اون روزهایی که صبح می رفتم سر کارو با حساب هام سرگرم بودم وقتی که حساب روزم رو می بستم خستگی از تنم در می رفت . دلم برا تولیدی تنگ شده برای سرو کله زدن با آدم هایی که هیچ کدومشون مثل من نبودن . دلم برا کارگرامون تنگ شده که هر دقیقه یکیشون منو صدا می زد که بهم بگه که شاهرخ اذیتشون می کنه که بگه اون کارای ناجور میکنه . دلم برا اون روزها تنگ شده که حاجی می گفت معلوم نیست تو اینجا رئییسی یامن . دلم برا فاطمه ، خانم حسینی و همه بچه ها تنگ شده . دلم برا لجبازی با آقای موسوی و پنجعلی سر کارگر تنگ شده . درسته که هر یه دقیقه کار کردن توی اون محیط برام زجر آور بود ولی از اینکه تونسته بودم شرایط کارگرای اونجا رو عوض بکنم و اعتماد به نفس اونا رو بالا ببرم به خودم افتخار می کردم . وقتی میدیدم فاطمه ای که با یه حرف سر کارگر می زد زیر گریه و به من پناه می آورد حالا دیگه در برابر کثافت کاریهای اون که توقع داشت همه باهاش لاس بزنن ساکت نمی نشست و جلوش وای میستادبه کارم افتخار می کردم . هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که شاهرخ منو صدازد و بابغض بهم گفت تو چرا به من سلام نمی کنی و این سر آغاز این شد که بهش بگم چقدررفتارش زشت و زننده است . جالب بود که می گفت اونا خودشون دلشون می خواد من باهاشون اینجوری رفتار کنم . حرفهامون که حدود نیم ساعت طول کشید باعث شد که از فردای اون روز حداقل تا روزی که من اونجا بودم دیگه مراعات خیلی چیزها رو بکنه .
درسته که حقوقم دو برابر شده و ساعت کاریم هم کم و کارام هم سبک تر شده ولی اگه بخوام به دلم فکر کنم حسابداری رو ترجیح می دم . و کار کردن با دوستام رو به حقوق دو برابر ترجیح میدم . احساس می کنم اونجا مفیدتر بودم .
بگذریم امروز خیلی حرف زدم شاید دیر به دیر برگردم ولی بازم میام .
2
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:50 توسط آتنا |







