تبليغاتX
دستنوشته های دلتنگی
                                        

 

 

 

 

 

 

 

دستنوشته های دلتنگی              
دستنوشته های دلتنگی                                 
 
 

سلام

می دونم دیره ولی دلم نمیاد نگم که میلاد آقام ابوالفضل و امام حسین و امام سجاد مبارک

نمی دونم امسال چرا اینجوری بود انگار مثل سالهای قبل شور و حال نداشت تلویزیون که اصلا انگار نه انگار که عیده .

یک سال گذشت . به همین زودی یک سال گذشت انگار همین دیروز بود که برای جشن عروسی این همه جنب و جوش داشتیم . تولد حضرت عباس و آرزوی دوران دور که بر آورده شد.

از همون روز اول که جشن عروسیم توی یه چنین روز بزرگی برگزار شد به خودم قول دادم جبران کنم جای همتون خالی سالگرد ازدواجمو مولودی گرفتم یه مولودی برای آقام عباس . خیلی چسبید احساس می کردم دوباره دارم زندگی رو شروع می کنم . وقتی به این فکر می کنم که عروسیم به خاطر فوت بابا جون عقب افتاده بود و ما خیلی ناراحت بودیم خندم می گیره ما همیشه می گیم که خواست خدا بوده ولی به حکمت خدا اعتقاد نداریم . یادمه اولای نامزدیمون با همسرم بحث می کردیم که چه روزی عروسی بگیریم . اون می گفت تولد حضرت زهرا . چون خیلی دوستش داره و من می گفتم تولد حضرت عباس یادمه همسرم گفت خدا هر کدوممون رو که بیشتر دوست داشته باشه عروسیمون طبق خواسته اون برگزار میشه . جشن عروسیمون رو برای تولد حضرت زهرا گذاشتیم که اون اتفاق افتاد .

اون موقع ما اصلا به این چیزها فکر هم نمی کردیم ولی وقتی کارها یه جوری درست شد دیدیم که می تونیم زندگیمون رو با توسل به آقا ابوالفضل شروع کنیم . هنوزم باورم نمیشه که همونی شد که آرزوم بود دلم می خواد جبران کنم . حالا که خدا بهم نشون داد که هوام رو داره منم می خوام بهش ثابت کنم که قدرش رو می دونم . امسال که به خوبی گذشت می خوام قول بدم که : خدایا هیچ وقت لطفتو فراموش نمی کنم . خدایا  هیچ وقت یادم نمیره که چه جوری محبت رو در حقم تکمیل کردی .  خدایا قول می دم که هر سال از سال قبل بهتر باشم و هیچ وقت این روز بزرگ و این محبت بزرگ رو فراموش نکنم .

راستی نگفتم که خاله شدم یه خواهر زاده خوشگل که آدم دلش نمیاد ازش چشم برداره . دلتون بسوزه .

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 22:58  توسط آتنا |