تبليغاتX
دستنوشته های دلتنگی
                                        

 

 

 

 

 

 

 

دستنوشته های دلتنگی              
دستنوشته های دلتنگی                                 
 
 

سلام
نمي دونم چند وقته نيومدم به اينجا سر بزنم راستش كارم تمام وقتم رو گرفته وقتي ميام خونه ديگه اينقدر اعصابم داغونه كه حوصله كامپيوتر و اينترنت و اين چيزا رو ندارم فقط مي تونم لباسام رو عوض كنم و بيفتم رو تخت و بخوابم مثلا مي خوام يه ذره خستگي در كنم و تمدد اعصاب ولي با صداي كليد توي قفل در از خواب بيدار ميشم و مي بينم كه اي واي همسرم اومده و من هنوز هيچ كاري نكردم  معلومه كه ديگه شرمندگي هم هيچ فايده اي نداره . هرروز به خودم ميگم فردا ديگه خستگي كار رو نميارم خونه اين بنده خدا چه گناهي كرده كه وقتي از در مياد تو با قيافه خواب آلوي من روبرو بشه ؟  قبلا كه توي شعبه بودم اعصابم راحت بود انگار زياد توي بطن كار نبودم ولي حالا كه محل كارم يه طبقه اومده بالاتر و سر از اجراي احكام در آوردم ديوونه ميشم . بهتون نگفته بودم كه كجا كار مي كنم محل كارم دادگاه خانواده ست و هر روز با زناي گريون و مرداي عصباني سر و كار داريم كه انگار حقشون رو به جاي همسراشون از ما مي خوان . سعي مي كنم باهاشون به بهترين نحو همدردي كنم . شايد براي همينه كه هر كدومشون كه يه دفعه گذرشون به اتاق من ميفته ديگه هر وقت كارشون گير مي كنه ميان سراغ من . نمي تونم بهشون توجه نكنم يا مثل همكارام از اتاق بيرونشون كنم . اونا به حد كافي ناراحتي دارن . دعا مي كنم گذر هيچ كدومتون به هيچ دادگاهي باز نشه .
دلم براي همتون تنگ شده بود . مي خوام يه توضيحي بدم چون خيلي ها اشتباه متوجه شدن : اوني كه توي خانواده ما مرده بابا جونم يعني بابا بزرگمه نه بابام  خدا رو شكر كه بابام زنده است و سايه اش بالاي سرمون . شايد اشتباه از منه كه همونجوري كه حرف مي زنم مي نويسم و شما رو دچار اشتباه كردم .

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:51  توسط آتنا |