سلام
نمي دونم چند وقته نيومدم به اينجا سر بزنم راستش كارم تمام وقتم رو گرفته وقتي ميام خونه ديگه اينقدر اعصابم داغونه كه حوصله كامپيوتر و اينترنت و اين چيزا رو ندارم فقط مي تونم لباسام رو عوض كنم و بيفتم رو تخت و بخوابم مثلا مي خوام يه ذره خستگي در كنم و تمدد اعصاب ولي با صداي كليد توي قفل در از خواب بيدار ميشم و مي بينم كه اي واي همسرم اومده و من هنوز هيچ كاري نكردم معلومه كه ديگه شرمندگي هم هيچ فايده اي نداره . هرروز به خودم ميگم فردا ديگه خستگي كار رو نميارم خونه اين بنده خدا چه گناهي كرده كه وقتي از در مياد تو با قيافه خواب آلوي من روبرو بشه ؟ قبلا كه توي شعبه بودم اعصابم راحت بود انگار زياد توي بطن كار نبودم ولي حالا كه محل كارم يه طبقه اومده بالاتر و سر از اجراي احكام در آوردم ديوونه ميشم . بهتون نگفته بودم كه كجا كار مي كنم محل كارم دادگاه خانواده ست و هر روز با زناي گريون و مرداي عصباني سر و كار داريم كه انگار حقشون رو به جاي همسراشون از ما مي خوان . سعي مي كنم باهاشون به بهترين نحو همدردي كنم . شايد براي همينه كه هر كدومشون كه يه دفعه گذرشون به اتاق من ميفته ديگه هر وقت كارشون گير مي كنه ميان سراغ من . نمي تونم بهشون توجه نكنم يا مثل همكارام از اتاق بيرونشون كنم . اونا به حد كافي ناراحتي دارن . دعا مي كنم گذر هيچ كدومتون به هيچ دادگاهي باز نشه .
دلم براي همتون تنگ شده بود . مي خوام يه توضيحي بدم چون خيلي ها اشتباه متوجه شدن : اوني كه توي خانواده ما مرده بابا جونم يعني بابا بزرگمه نه بابام خدا رو شكر كه بابام زنده است و سايه اش بالاي سرمون . شايد اشتباه از منه كه همونجوري كه حرف مي زنم مي نويسم و شما رو دچار اشتباه كردم .
نمي دونم چند وقته نيومدم به اينجا سر بزنم راستش كارم تمام وقتم رو گرفته وقتي ميام خونه ديگه اينقدر اعصابم داغونه كه حوصله كامپيوتر و اينترنت و اين چيزا رو ندارم فقط مي تونم لباسام رو عوض كنم و بيفتم رو تخت و بخوابم مثلا مي خوام يه ذره خستگي در كنم و تمدد اعصاب ولي با صداي كليد توي قفل در از خواب بيدار ميشم و مي بينم كه اي واي همسرم اومده و من هنوز هيچ كاري نكردم معلومه كه ديگه شرمندگي هم هيچ فايده اي نداره . هرروز به خودم ميگم فردا ديگه خستگي كار رو نميارم خونه اين بنده خدا چه گناهي كرده كه وقتي از در مياد تو با قيافه خواب آلوي من روبرو بشه ؟ قبلا كه توي شعبه بودم اعصابم راحت بود انگار زياد توي بطن كار نبودم ولي حالا كه محل كارم يه طبقه اومده بالاتر و سر از اجراي احكام در آوردم ديوونه ميشم . بهتون نگفته بودم كه كجا كار مي كنم محل كارم دادگاه خانواده ست و هر روز با زناي گريون و مرداي عصباني سر و كار داريم كه انگار حقشون رو به جاي همسراشون از ما مي خوان . سعي مي كنم باهاشون به بهترين نحو همدردي كنم . شايد براي همينه كه هر كدومشون كه يه دفعه گذرشون به اتاق من ميفته ديگه هر وقت كارشون گير مي كنه ميان سراغ من . نمي تونم بهشون توجه نكنم يا مثل همكارام از اتاق بيرونشون كنم . اونا به حد كافي ناراحتي دارن . دعا مي كنم گذر هيچ كدومتون به هيچ دادگاهي باز نشه .
دلم براي همتون تنگ شده بود . مي خوام يه توضيحي بدم چون خيلي ها اشتباه متوجه شدن : اوني كه توي خانواده ما مرده بابا جونم يعني بابا بزرگمه نه بابام خدا رو شكر كه بابام زنده است و سايه اش بالاي سرمون . شايد اشتباه از منه كه همونجوري كه حرف مي زنم مي نويسم و شما رو دچار اشتباه كردم .
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:51 توسط آتنا |







