دايي
دلم تنگه . خيلي گرفته . اصلا ياد وبلاگم نبودم ولي توي يه وبلاگ يه جور نوشته ديدم كه منو برد به گذشته ها به دوران كودكي شيريني كه داشتيم به نوجواني كه همش در كنار هم گذشت . خدايا دلم تنگه براي جمع شدن هاي دوباره . دلم تنگه براي خنده هاي دسته جمعي . دلم تنگه براي دايي . مي خوام نوه اش رو ببينم ولي مي ترسم . مي ترسم تا دوباره باعث يه كدورت جديد بشه . دلم مي خواد مثل قديما براي داداشيم درد دل كنم . هنوزم باورم نمي شه كه همه سالهاي گذشته به خاطر هيچ فراموش بشه هنوزم قبولش برام سخته كه دوساله خونه دايي نرفتم . خدايا خودت كه ديدي چقدر تلاش كردم ولي خودش نخواست . كاشكي ما آدما وقتي عصباني مي شيم بتونيم خودمون رو كنترل كنيم . كاشكي بتونيم كدورت ها رو دور بريزيم . خدا مي دونه كسي كه بيشترين توهين ها رو توي اين كدورت شنيد كسي بود كه همه بهش بيشترين علاقه رو داشتن . يعني من . كسي هم كه بيشترين تلاش رو براي آشتي دادن كرد بازم من بودم .خدايا دلم مي خواد يه اتفاقي بيفته تا دوباره همه باهم آشتي كنن. من مهم نيستم . مي دونم با اون حرف هايي كه سعيد زد ديگه جاي من اونجا نيست ولي بقيه چي ؟ خدايا دلم دايي ام رو مي خواد دلم سه تا داداش بزرگم رو همونجور مهربون مي خواد . خدايا خودت كمكمون كن . من دارم خفه مي شم دلم مي خواد داد برنم كه بيست و سه سال كنار هم بودن و باهم بزرگ شدن ارزش يه بخشش كوچيك رو نداره ؟ ارزش يه كوتاه اومدن ساده رو چطور؟كاشكي اين نوشته رو مي خونديد تا بدونيد با همه بدي هاتون بازم مثل قبل دوستتون دارم و دلم براتون تنگه.
2
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:40 توسط آتنا |







